{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁸⁹

-ا..اما چرا؟

مارتین دستشو روی دست مامانم گذاشت و گفت:
%ولی چرا؟
جوونن بذار خوش باشن..

مامانم دستشو از مارتین کشید و از صندلیش بلند شد و گفت:
(همین که گفتم..
این درست نیست..

توی چشمام اشک جمع شده بود..
واقعا فکر نمیکردم که مامانم مخالفت کنه
مارتین نگاهشو به ما دوخت و گفت:
%نگران نباشین راضی میشه

و از پشت میز بلند شد و رفت سمت اتاقشون..
من فقط به یک نقطه چشم دوخته بودم که کوک گفت:
+رایا نگران نباش...

سرمو به حالت تایید تکون دادم
همون لحظه گوشی کوک زنگ خورد و اسم تهیونگ روی صفحه نمایش داده شد..
کوک سریع جواب داد
+جانم ته..

که صدای مری با اشک به گوش رسید
=ته...تهیونگ..هق ....هق..
+هی مری آروم باش چی شده؟
=ته... هق ... تصادف کرده...

کوک سریع از جاش پرید..
-چی شده؟
+باشه مری لوکیشن بفرست الان میام
-چی شده؟ کجا؟
+تهیونگ تصادف کرده باید برم پیشش
-منم میام(محکم)
+نه رایا..
تو همینجا بمونی بهتره..
-و...ولی چرا؟
+من میرم بهت خبر میدم

و بدون اینکه منتظر جواب من باشه سریع از خونه بیرون رفت
سوار ماشینش شد و با تمام سرعت راه افتاد..
خیلی نگران تهیونگ بودم...
شاید بیشتر از اونچیزی که باید...
شاید به خاطر اینکه بابامو توی تصادف از دست داده بودم..
و نمیخواستم همینطور یه نفر دیگه رو هم از دست بدم..
از شدت نگرانی چند دوری، دور خونه گشتم...
وقتی استرس دارم بهترین کار برام خوابیدنه
پس رفتم توی اتاقم تا شاید خوابیدن استرسمو کم کنه...
در اتاق رو باز کردم و روی تخت افتادم...
داشتم همه چیز رو مرور می‌کردم..
تصادف تهیونگ..
موافقت نکردن مامانم...
غرق در افکارم بودم که صدایی رشته افکارمو پاره کرد..
صدا شبیه برخورد سنگ به شیشه تراس بود
...
دیدگاه ها (۳۸)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط